مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

154

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

چون قوم سخن او بشنيدند ، زبان بكلمهء توحيد بگشودند . آنگاه جمرقان ، ايشان را بسوى غريب برد . آن قوم ، اسلام خويشتن تازه كردند و غريب را بدوام عزت و نصرت دعا گفتند . غريب بايشان گفت : بازگرديد و ببازماندگان ، اسلام عرض كنيد . جمرقان و قوم او گفتند : اى ملك ، پس از اين ما از تو جدا نخواهيم شد . و لكن اكنون بسوى قبيله رويم و به زودى نزد تو بازگرديم . ملك غريب گفت : روان شويد و اگر بخواهيد كه بسوى من آئيد ، مرا در كوفه خواهيد يافت . در حال ، جمرقان با قوم خود سوار گشته ، برفتند . چون بقبيله رسيدند ، اسلام را بزنان و فرزندان عرضه داشتند . زن و مرد و خرد و بزرگ قبيله ، يكسره مسلمان شدند و خيمه‌ها بيفكندند و اشتران و گوسپندان برداشته ، بسوى كوفه روان شدند . و اما ملك غريب چون به شهر كوفه رسيد ، بقصر اندرآمد و بر تخت پدر بنشست و سران و سروران از چپ و راست بايستادند . آنگاه جاسوسان برسيدند و او را خبر دادند كه برادرش عجيب بسرزمين يمن رفته و بجلند بن كركر ، خداوند شهر عمان پناه برده . غريب بانگ بر قوم خود زد كه : تا سه روز ، ساز برگ سفر كنيد . و بدان سى هزار تن كه در جنگ نخستين اسير كرده بود ، اسلام عرضه داشت . بيست هزار تن از ايشان مسلمان شدند و آن ده هزار كه اسلام قبول نكردند ، به تيغ اسلاميان كشته شدند . در آن حال نيز جمرقان با قوم خود برسيدند و آستان ملك را بوسه دادند . ملك غريب ، خلعتى فاخر بهمهء ايشان بداد و جمرقان را به پيش جنگى لشكر بنواخت و گفت : اى جمرقان ، با بنى اعمام خود سوار شو و بيست هزار سوار برداشته ، پيشاپيش لشكر بسوى بلاد جلند بن كركر همىرو . جمرقان فرمان بپذيرفت . زنان و فرزندان خود را در كوفه گذاشته ، همان‌روز از كوفه روان شدند . آنگاه ملك غريب بتفقد زنان مرداس برآمد . چشمش در ميان زنان بمهديه افتاد . درحال ، بى خود شد . گلاب بر وى همىفشاندند تا به خود آمد . و او را با خود به منزل خويشتن برد و بپاك‌دامنى با او بخفت . چون بامداد شد ، دوگانه بجاى آورده ، بيرون آمده ، بر تخت مملكت نشست . و عم خود ، ملك دامغ را